مولوى، جلال الدين محمد معروف به بهاء الدين (672 - 604)، نزد پدر شاگردى كرد و پس از فوت وى تحت ارشاد برهان الدين محقق تِرمذى قرار گرفت. برهان الدين فرزند سلطان العلما را براى تكميل علوم و معلومات به حلب كه يكى از بزرگ‏ترين مراكز علمى و ادبى آن زمان به شمار مى‏آمد، فرستاد. او پس از پايان كار به قونيه بازگشت و به تدريس و تعليم و وعظ پرداخت.
مولانا در سال 642 با شمس الدين محمد بن على بن ملك معروف به شمس تبريزى ملاقات كرد. اين ملاقات، انقلابى روحانى در وى پديد آورد. پس از فقدان شمس، مولانا مسند تدريس و فتوا را ترك گفت و به مراقبت باطن و تهذيب نفس پرداخت. ارتباطش با صلاح الدين زركوب و حسام الدين چلبى در اين دوره از عمر، مدتى او را مشغول داشت. مولانا، به تشويق حسام الدين چلبى، به سرودن مثنوى پرداخت. آثار مولانا عبارت است از:
1. ديوان غزليات معروف به ديوان كبير يا كليات شمس مشتمل بر پنجاه هزار بيت.
2. رباعيات‏
3. مكتوبات مولانا
4. فيه ما فيه‏
5. مجالس سبعه‏
6. مثنوى در 6 جلد و شامل 26 هزار بيت. محتويات مثنوى حكايات زنجيره‏اى منظومى است كه از آن‏ها نتايج دينى و عرفانى گرفته شده و حقايق معنوى به زبان ساده بيان گشته است. مى‏توان مثنوى معنوى را شعر خيال‏انگيز به شمار آورد. مولوى در اين كتاب، ناظم است نه شاعر. يكى از ويژگى‏هاى مثنوى آن است كه بسيارى از پيام‏هاى خويش را در قالب گفت‏وگو و پرسش و پاسخ ريخته است؛ «بشنو از نى» اين ماه را با سه نمونه از منظوم مثنوى مى‏آراييم.
گفت اى موسى زِمن مى‏جو پناه‏
با دهانى كه نكردى تو گناه‏
گفت موسى من ندارم آن دهان‏
گفت ما را از دهان غير خوان‏
از دهان غير كى كردى گناه‏
از دهان غير برخوان كاى اله‏
آن‏چنان كن كه دهان‏ها مر تو را
در شب و در روزها آرد دعا
از دهانى كه نكردستى گناه‏
و آن دهان غير باشد، عذر خواه‏
يا دهان خويشتن را پاك كن‏
روح خود را چابك و چالاك كن‏
ذكر حق پاك است، چون پاكى رسيد
رخت بر بندد، برون آيد پليد
مى‏گريزد ضدّها از ضدّها
شب گريزد چون بر افروزد ضيا
چون در آيد نام پاك اندر دهان‏
نه پليدى ماند و نه أندُهان‏1
1. أندوهان جمع أندُه به معناى اندوه. (فرهنگ فارسى معين، ج 1، ص 377)

آن يكى پرسيد از مُفتى براز
گر كسى گريد بنوحه در نماز
آن نماز او عجب باطل شود
يا نمازش جايز و كامل بود
گفت آب ديده نامش بهرِ چيست‏
بنگرى تا كه چه ديد او و گريست‏
آبِ ديده تا چه ديد او از نهان‏
تا بدآن شد او ز چشمه خود روان‏
آن چهان گر ديده است آن پُر نياز
رونقى يابد ز نَوْحه آن نماز
ور زرنج تن بُد آن گريه و ز سُوگ‏
ريسمان بُگْسَسْت و هم بِشْكَسْت دوك‏

شاه پرسيدش كه بارى وحى چيست؟
يا چه حاصل دارد آنكس كو نيست؟
گفت خود آن چيست كش حاصل نشد
يا چه دولت ماند كو واصل نشد
گيرم اين وحى نبى گنجور نيست‏
هم كم از وحى دل زنبور نيست‏
چونك أَوْحَى الرَّبْ إِلَى النَّحْل آمد ست‏
خانه وَحْيش پُر از حلوا شدست‏
او بنور وحى حق عَزَّوجل‏
كرد عالم را پر از شمع و عسل‏
اين‏كه كَرَّمناست و بالا مى‏رود
وَحْيش از زنبور كمتر كى بود
نه تو أَعْطَيناكَ كَوْثَر خوانده
پس چرا خشكى و تشنه مانده‏
يا مگر فرعونى و كوثر چون نيل‏
بر تو خون گشتست و ناخوش اى عليل‏
توبه كن بيزار شو از هر عَدُو
كو ندارد آبِ كوثر در كدو
هر كرا ديدى ز كوثر سرخ رُو
او محمد خُوست با او گير خو
تا أَحَبَّ لِلّه آبى در حساب‏
كز درخت احمدى با اوست سيب‏
هر كرا ديدى ز كوثر خشك لب‏
دشمنش مى‏دار همچون مرگ و تب‏
گرچه باباى تُوَست و مامِ تو
كو حقيقت هست خون آشامِ تو
از خليل حق بيآموز اين سِيَر
كه شد او بيزار اول از پدر
تا كه أَبْغَضْ لِلّه آيى پيشِ حق‏
تا نگيرد بر تو رشك عشق دَق‏
تا نخوانى لا و إِلا اللّه را
در نيابى منهج اين راه را

نشریه الکترونیکی پرسمان