دوستان گرامی با عرض پوزش برخی از آدرس های ورودی به سایت توسط گوگل ban شده اند و دلیل پایین آمدن آمار سایت نیز همین امر می باشد که بزودی این مشکل برطرف خواهد شد.لطفاً برای ورود به سایت حتماً از آدرس www.suz.ir استفاده نمائید.
در این مطلب هم می توانید دو واسوخت زیبا از وحشی بافقی را مطالعه نمائید.
دومین شعر در ادامه مطلب...
دوستان شرح پريشاني من گوش کنيد داستان غم پنهاني من گوش کنيد
قصه ي بي سر و ساماني من گوش کنيد گفت و گوي من و حيراني من گوش کنيد
شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا کي؟
سوختم سوختم اين راز نگفتن تا کي؟
روزگاري من و دل ساکن کويي بوديم ساکن کوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانه ي رويي بوديم بسته ي سلسله ي سلسله مويي بوديم
کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت سنبل پر شکنش هيچ گرفتار نداشت
اين همه مشتري و گرمي بازار نداشت يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آن کس که خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بس که دادم همه جا شرح دلارايي او شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کي سر برگ من بي سر وسامان دارد
چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر که دهم جاي دگر ؛ دل به دلاراي دگر
چشم خود فرش کنم زير کف پاي دگر بر کف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود
پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکي ست حرمت مدعي و حرمت من هر دو يکي ست
قول زاغ وغزل مرغ چمن هر دو يکي ست نغمه ي بلبل و غوغاي زغن هر دو يکي ست
اين ندانسته که قدر همه يکسان نبود
زاغ را مرتبه ي مرغ خوش الحال نبود
چون چنين است پي کار دگر باشم به چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به مرغ خوش نغمه ي گلزار دگر باشم به
نوگلي کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آنکه بر جانم از و دمبدم آزاري هست مي توان يافت که بر دل ز منش باري هست
از من و بندگي من اگرش عاري هست بفروشد که به هر گوشه خريداري هست
به وفا داري من نيست در اين شهر کسي
بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است راه صد باديه ي درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز کشيديم بس است اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سر کوي دلاراي دگر
با غزالي و غزلخواني و غوغاي دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود چه گمان غلطست اين؟ برود؛ چون نرود
چند کس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود
گر چه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوي تو رفت با دل پر گله از نا خوشي خوي تو رفت
حاش الله که وفاي تو فراموش کند
سخن مصلحت آميز کسان گوش کند
اي پسر چند به کام دگرانت بينم سر خوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه ي عيش مدام دگرانت بينم ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني که شدي يار چه بي باکي چند
چه هوسها که ندارند هوسناکي چند
يار اين طايفه ي خانه برانداز مباش از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
مي شوي شهره به اين فرقه هم آواز مباش غافل از لعب حريفان دغا باز مباش
به که مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه کاريست مبادا که ببازي خود را
در کمين تو بسي عيب شماران هستند سينه پر درد ز تو کينه گزاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه فگاران هستند غرض اين است که در قصد تو ياران هستند
باش مردانه که ناگاه قفايي نخوري
واقف کشي خود باش که پايي نخوري
وحشي بافقي