در اين مدت، آنها بيشتر از من در هيجان بودند و همگى بر اين باور بودند كه پس از حضور من در آن مجلس، اتاق ما يك‏دست خواهد شد و بحث و جدل از آن رخت برخواهد بست.
شب موعود فرا رسيد و طبق قرار من آماده شدم تا با دوستان به مجلس آنها بروم و چون كمى دير شده بود، ناچار شديم تا تاكسى دربستى گرفته، خود را سريعاً به خانه‏اى كه نشانى آن را سعيدى در دست داشت، برسانيم. با اين تذكر كه فقط سعيدى نشانى خانه را مى‏دانست و تا آن وقت، آن را براى ديگران نگفته بود. ظاهراً اين هم از پنهان‏كارى‏هايى بود كه از بالا به او دستور داده بودند.
خانه در يكى از محلات اعيان‏نشين واقع شده، بسيار مجلل و شيك بود و من تا به حال نظير آن را نديده بودم؛ البته منظورم داخل آن بود و الاّ از بيرون، چنين خانه‏هايى به ويژه در سال‏هاى اخير فراوان ديده بودم.
مجلس در زيرزمين خانه كه تالارى وسيع داشت، برگزار شده بود. در سمت جنوبى آن صحنه‏اى همچون سن تئاتر درست كرده بودند و در آن جا تريبونى بود و سخنرانى مشغول صحبت كردن بود.
با آن كه تالار، مزين به لوسترهاى زيبايى بود و مهتابى‏هاى آويزان فراوانى در سرتاسر آن به چشم مى‏خورد، اما براى آن كه حالى به آن داده باشند، در سرتاسر تالار فقط چراغ‏خواب‏هاى قرمز رنگ را روشن كرده بودند و نور آبى رنگى را به روى سن تابانده بودند كه در مجموع صحنه‏اى بسيار باحال را به نمايش مى‏گذاشت.
مجلس مملو از جمعيت دختر و پسر و تك و توكى افراد مسن بود كه كنار هم نشسته بودند. چون دير رسيده بوديم، چاره‏اى جز نشستن در انتهاى مجلس نداشتيم. پس از مدت كوتاهى كه نشستيم، متوجه شدم كه صداى سخنران زير است و آن وقت بود كه تازه متوجه شدم سخنران زن است. وقتى از سعيدى نام او را پرسيدم، او گفت: «وى خانم دكتر... است كه متخصص ماوراشناسى از دانشكده... دانشگاه... مى‏باشد». من ديگر چيزى نگفتم و سعى كردم با دقت به حرف‏هاى سخنران گوش دهم.
خانم سخنران داشت از عالم ماورا و فرشتگان و اجنّه صحبت مى‏كرد و از چگونگى ارتباط ميان فرشتگان و جنّيان و ارتباط هر دوى آنها با انسان و از وجود همزاد جنى براى هر فرد بشر صحبت مى‏كرد و مى‏گفت: «همزاد شما كسى است كه همزمان با شما به دنيا مى‏آيد. پدر و مادرى همانند پدر و مادر شما دارد و نام او همنام شما مى‏باشد؛ طريقه زندگى او همانند شما مى‏باشد و با همه حوادث خوب و بدى كه شما با آن مواجه مى‏شويد، روبه‏رو مى‏شود و سرانجام همزمان با شما مى‏ميرد و تنها تفاوت او با شما اين است كه شما بشريد و او جن».
سپس به چگونگى ارتباط و سرايت حالات از يك طرف به طرف ديگر پرداخت و در اين جا، پاى فرشتگان را به ميان آورد و آنها را واسطه و پادوى بين عالم بشر و عالم جنيان معرفى كرد.
پس از آن به بحث چگونگى تسلط بر همزاد پرداخته، راه‏هايى را به عنوان راه‏هاى عملى معرفى كرد و در هر مورد هم شاهدى آورد و بهترين راه را نوعى رشوه‏دهى به فرشته رابط دانست و چگونگى آن را با بيان زيباى خود معرفى كرد...».
من كه به قول بچه‏ها كمى سرم داخل كتاب و قرآن بود و مطالبى درباره عالم ماورا مطالعه كرده بودم، به خوبى مى‏دانستم كه همه مطالب دكتر، چرند و پرند است. بنابراين، سعى كردم تا رو به سعيدى كه در كنارم نشسته بود، كرده، با نيشخند و تمسخر به او بگويم: «آيا واقعاً همه مجالس اين طورى است و در آنها اين چرنديات گفته مى‏شود»؟ اما چشمتان روز بد نبيند؛ وقتى نگاهم به سعيدى افتاد، ديدم با چشمانى باز و دهانى گشاد شده، انگار كه سرتاسر بدنش گوش شده، محو سخنان سخنران گشته است؛ به گونه‏اى كه به هيچ وجه متوجه من نشد.
از سعيدى نااميد شدم و نگاهى به اطراف خود و جمعيت افكندم و با كمال تعجب مشاهده كردم كه تقريباً تمام افراد مجلس، حالتى شبيه سعيدى و بلكه شديدتر دارند. تصور كنيد مجلس مملو از دختران، پسران، زنان و مردانى است كه انگار چوب كبريت‏هايى بين لبان و پلك‏هاى آنها گذاشته بودند و گويى همگى هيپنوتيزم شده، در اين دنيا نمى‏باشند. در اين برآورد دقيق از جمعيت بود كه بسيارى از دختر و پسرهاى دانشجويى را كه در محيط دانشكده و دانشگاه مى‏ديدم، شناختم و از اين كه بعضى از آنها مريد اين گونه مجالس شده بودند، تعجب كردم.
هر طورى بود، صحبت‏هاى سخنران را تحمل كردم و با پايان سخنان او، آهى از خوشحالى كشيدم؛ انگار كه از قفسى آزاد شده بودم.
بعد از صحبت‏هاى خانم دكتر، مجرى برنامه روى سن رفت و ضمن تمجيد فراوان از خانم دكتر و صحبت‏هاى سحرگون و زيبايش، به معرفى جناب مهندس... پرداخت و تقريباً تمام توصيفاتى را كه سعيدى از قبل براى من درباره مهندس گفته بود، بيان كرد و از او خواست كه به روى صحنه آمده، همگان را با صحبت‏هاى جالب و شيرينش بهره‏مند كند و وعده داد كه پس از پايان سخنرانى كوتاه جناب مهندس، همگى با يكى از بديع‏ترين صحنه‏هاى ماورايى روبه‏رو شده، شمّه‏اى از هنر ايشان را كه احضار ارواح است، مشاهده خواهند كرد.
من از فرصت بين دو سخنرانى استفاده كردم و از سعيدى خواستم كه به جلو برويم؛ گر چه سعيدى در آغاز راضى نمى‏شد، اما هر جور بود، او را راضى كرده، توانستيم خود را به صف اول جمعيت برسانيم و در آن جا به زور جايى براى خود پيدا كنيم.
مهندس... پشت تريبون قرار گرفت و شروع به صحبت درباره عالم ارواح و چگونگى ارتباط آن با دنياى زندگان و محل زندگى آنان در عالم خود و روابط درونى آنها با يكديگر كرد و سپس به بحث پيرامون حلول آنها در بدن برخى از زندگان اشاره كرده، وعده داد كه نمونه عملى آن را در اين مجلس نشان دهد و به اين نكته نيز اشاره كرد كه كسانى كه داراى صفاى نفس باشند، مى‏توانند با تكرار اوراد و اذكارى، بدن خود را لايق حلول روح نمايند و اصطلاحاً به چنين اشخاصى در علم شريف احضار ارواح، «مديوم» گفته مى‏شود.
سپس گفت: «وقتى روحى در بدن مديوم حلول مى‏كند، مديوم، هويت خود را از دست داده، هويت آن روح را به دست مى‏آورد و مى‏تواند همه حوادث و اتفاقاتى را كه بر آن روح گذشته، به ياد آورد و اگر آن روح در قرن‏ها پيش مى‏زيسته، مديوم نيز به آن زمان رفته، حالت يكى از مردمان آن زمان را كاملاً پيدا خواهد كرد».
جناب مهندس پس از سخنرانى خود كه نسبت به سخنرانى خانم دكتر، بسيار كوتاه بود، از پشت تريبون پايين آمده، در جلوى صف اول، پشت به جمعيت نشست و خوشبختانه من كاملاً در نزديكى او قرار گرفتم. او در حالى كه ميكروفن سيار را در دست خود گرفته بود، از دست‏اندركاران مجلس خواست كه تمامى چراغ خواب‏هاى قرمز رنگ تالار را خاموش كرده، تنها نور آبى رنگ صحنه را باقى گذارند و آن گاه شروع به خواندن اذكار و اورادى كرد و از جمعيت خواست كه آنها را تكرار كنند و در حالى كه مرتب سر خود را به حالت دوارى مى‏چرخاند، آن اوراد را زمزمه مى‏كرد. گاهى صداى خود را بالا مى‏آورد و گاهى به صورت نجوا ذكر مى‏گفت تا آن كه پس از حدود ربع ساعت، ناگاه مجرى جلسه آهسته به او نزديك شد و در گوش او چيزى گفت كه چون من خيلى به او نزديك بودم و با تمام حواس مراقب او بودم، متوجه شدم كه نام افرادى را برد و به او گفت كه آنها «مديوم» شده‏اند. اين صحنه به گونه‏اى بود كه هيچ كس ديگر - حتى سعيدى كه در كنارم نشسته بود - متوجه آن نشد. مهندس در حالى كه سعى مى‏كرد خود را بى توجه نشان دهد، به تكرار اوراد ادامه داد و ناگاه پس از چند دقيقه، ذكر گفتن را متوقف كرد و در حالى كه سعى مى‏كرد خود را هيجان‏زده نشان دهد، با حالتى خاص خطاب به جمعيت گفت: از آن عالم به من خبر داده‏اند كه خوشبختانه افرادى از اهل اين مجلس اين لياقت را داشته‏اند كه مديوم واقع شوند و سپس نام پنج نفر را برد كه با كمال تعجب همگى آنها از ميان خانم‏ها بودند.
اين خبر جمعيت را در بهت و حيرت فرو برد و ارتباط جناب مهندس با عالم ارواح را براى آنان هر چه بيشتر ثابت كرد؛ زيرا آنان مثل من نمى‏دانستند كه اين جناب مجرى بود كه مديوم شدن اين دختركان را كه جناب مهندس قبلاً هيچ شناختى از آنها نداشت، به او اعلام كرده است.
آن گاه جناب مهندس در حالى كه مجرى او را به طور نامحسوسى راهنمايى مى‏كرد، به بالاى سر تك تك مديوم‏ها رفته، به طرز خاصى و با زبان مخصوصى از آنها خواست كه به روى صحنه بيايند. وقتى همگى در روى صحنه قرار گرفتند، از آنها خواست كه دراز بكشند؛ سپس به بالاى سر اولى رفته، از او خواست كه خود را معرفى كند؛ در حالى كه ميكروفن سيار را نزديك دهان او گرفته بود، آن دختر با حالتى خواب آلود گفت: من ابو رازى زكريا (ابوزكريا رازى) هستم.
مهندس با شنيدن اين پاسخ، خود را متعجب نشان داده، گفت: تو كاملاً مديوم نشده‏اى؛ برخيز و به ميان جمعيت برو.
سپس از دومى خواست تا خود را معرفى كند و او خود را ابوحميد ابوالخير (ابوسعيد ابوالخير) معرفى كرد. مهندس از او نيز خواست به ميان جمعيت برود؛ زيرا كاملاً مديوم نشده است.
به همين ترتيب دخترك سومى و چهارمى هم خود را خواجه ناصرالدين طوسى (خواجه نصيرالدين طوسى) و محى‏الدين اعرابى (محى‏الدين عربى) معرفى كردند و به دستور جناب مهندس از حالت خلسه به هوش آمده، به پايين صحنه رانده شدند.
حالا نوبت به پنجمى رسيده بود. جناب مهندس در حالى بر بالين او رفت كه نفس‏هاى تمام جمعيت در درون سينه‏ها حبس شده بود و هيچ صدايى از آن جمعيت انبوه به گوش نمى‏رسيد و انگار كه آن جمعيت مرده بودند.
مهندس از پنجمى پرسيد: تو كيستى؟ او جواب داد: خواجه شمس‏الدين بغدادى. نفهميدم كه جناب مهندس چگونه با اين جواب دريافت كه آن دخترك واقعاً مديوم شده است؛ در حالى كه با اين سؤال لاينحل روبه‏رو شده بودم، صداى مهندس را مى‏شنيدم كه مى‏گفت: در اين مديوم، روح خواجه شمس الدين بغدادى كه از دانشمندان قرن هشتم و ساكن در بغداد بود، حلول كرده است. حضار توجه داشته باشند كه او اكنون واقعاً يك مرد است. بنابراين، بر خانم‏هاى مجلس نامحرم است و آنها حق هيچ گونه تماس با او را ندارند. ضمناً بايد بگويم او هر زبانى را مى‏فهمد؛ اما فقط توانايى تكلم به زبان عربى را دارد.
سپس رو به جمعيت كرده، گفت: از آن جا كه او مرد مهذب و وارسته‏اى بوده، از عالم ديگر به مجلس ما حاضر شده است. حضار مى‏توانند با او خود را متبرك كنند.
هنوز سخن مهندس تمام نشده بود كه جمعيت به خصوص پسركان جوان خود را به روى صحنه رسانيده، قصد تبرك‏جويى خود را اعلام كردند؛ به گونه‏اى كه نزديك بود مجلس از هم پاشيده شود؛ اما مجرى كه نشان مى‏داد، بسيار مسلط بوده، تجربه برگزارى چنين مجالسى را دارد، خيلى زود بر اوضاع مسلط شد و از جمعيت خواست كه براى تبرك، صف تشكيل دهند و متذكر شد كه هر فرد بيش از چند ثانيه نمى‏تواند متبرك شود.
ناگفته پيداست كه صفى طولانى تشكيل شد و من هم از روى كنجكاوى خود را داخل صف جاى دادم و وقتى به نزديك مديوم رسيدم، مشاهده كردم كه چگونه پسركان جوان دست به پاها و دست‏هاى مديوم كشيده، به اصطلاح، خود را متبرك مى‏كنند.
صحنه‏اى كه از حالت آن دخترك خوابيده پديد آمده بود، بسيار مهيج بود و قصد تبرك‏جويان را بيشتر تقويت مى‏كرد. روسرى كنار رفته، مانتوى دكمه باز شده، شلوار لى و... تنها گوشه‏هايى از آن صحنه وصف‏ناپذير بود كه البته ناچارم بگويم كه من گر چه در داخل صف قرار گرفته بودم، اما حاضرم سوگند ياد كنم كه هيچ گونه تبركى نجستم و فقط كارى كه كردم اين بود كه در چهره دخترك دقت كرده تا شايد او را بشناسم و خوشبختانه موفق به اين كار شدم و فهميدم كه او همان دختركى است كه در درس... كه با استاد... گرفته بوديم، بسيار با استاد كلنجار مى‏رفت و او را سؤال‏پيچ مى‏كرد.
پس از پايان مراسم تبرك‏جويى، جناب مهندس جمعيت را دعوت به سكوت كرده، خود به بالاى سر دخترك رفته، سؤالاتى از او به فارسى مى‏كرد و دخترك با عربى شكسته بسته جواب مى‏داد و مهندس آنها را براى جمعيت ترجمه مى‏كرد.
نكته جالب آن بود كه دخترك در هر پاسخ، يكى دو كلمه بيشتر نمى‏گفت؛ اما جناب مهندس در هنگام ترجمه، گاهى تا چند پاراگراف بيان مى‏كرد. جالب‏تر آن كه هيچ يك از آن جمعيت انبوه متوجه اين نكته نبودند كه تناسب بين متن و ترجمه رعايت نمى‏شود.
سؤالاتى كه مهندس مى‏پرسيد بيشتر پيرامون خويشان مرده خود بود و از خواجه شمس‏الدين مى‏پرسيد كه آيا او آنها را ملاقات كرده است يا خير؟
وقتى با خوشحالى جواب مثبت او را مى‏شنيد، از حال و روز تك تك آنها در عالم ارواح مى‏پرسيد و جواب‏هاى او را كه همگى دلالت بر جايگاه رفيع خويشان مهندس در آن عالم مى‏كرد، براى جمعيت با آب و تاب بيان مى‏كرد و در ضمن گوشه‏هايى از شرح حال اموات خود را به گوش جمعيت مى‏چپانيد.
پس از اين مرحله، مهندس رو به جمعيت كرده، به آنها اين نويد را داد كه آنها هم مى‏توانند با مديوم، يعنى خواجه شمس الدين بغدادى ارتباط برقرار كرده، هر سؤالى دارند بپرسند؛ اما بلافاصله گفت: چون جمعيت زياد است، داوطلبان دست بالا كنند تا پنج نفر را انتخاب كنيم و وقتى تقريباً همه جمعيت خود را داوطلب نشان دادند، جناب مهندس با راهنمايى مجرى، پنج نفر را كه همگى آنها از ميان جنس ذكور بودند، انتخاب كرده، آنها به نوبت به بالين خواجه آمده، سؤالات خود را مطرح كرده، خواجه به عربى به آنها جواب مى‏داد. در همه موارد، اين جناب مهندس بود كه جواب‏ها را ترجمه كرده، در ظاهر با اخبار غيبى كه از خواجه دريافت مى‏كرد، اعجاب داوطلبان را برمى‏انگيخت؛ به گونه‏اى كه پس از هر پاسخ، آنها مى‏گفتند: كاملاً درست است.
هر پنج نفر پاسخ خود را دريافت كرده، براى آنان و ديگر حضار مجلس هنر اعجازگون جناب مهندس اثبات شد و مجلس در حال ختم شدن بود كه من ناگاه خود را به نزديك مهندس رسانيدم و با حالت زارى و تضرع گفتم: جناب مهندس! من تا قبل از اين جلسه به كار شماها شك داشتم و بلكه اين گونه امور را انكار مى‏كردم و در حالى كه به سعيدى اشاره مى‏كردم، ادامه دادم: اين آقاى سعيدى بهترين شاهد گفته‏هاى من است كه آقاى مجرى به خوبى او را مى‏شناسد.
با توجه به اين كه به سعيدى و آقاى مجرى آدرس داده بودم، جناب مهندس كه در آغاز كمى وحشت‏زده شده بود، آرام گرفت و از من خواست ادامه دهم و من ادامه دادم: «اما جناب آقاى مهندس! هنوز مقدارى شك در وجودم باقى مانده است و مى‏خواهم خود چند سؤال از خواجه بپرسم تا يقين كامل در من حاصل شود».
گفته‏هاى من با تأييد كامل سعيدى مواجه شد و همين مسئله باعث شد تا جناب مهندس چنين تصور كند كه اين هم بخشى از برنامه طراحى شده توسط مجرى است تا به اصطلاح، يقين افراد كامل شود. از اين رو، بدون تأمل به درخواست من پاسخ مثبت داده، اصلاً اشارات مجرى را كه از او مى‏خواست تا درخواست مرا قبول نكند، متوجه نشد.
من بلافاصله از فرصت استفاده كرده، خود را به بالاى سر مديوم، يعنى خواجه رسانيدم و در آغاز به او سلام كرده، او با لهجه عربى جواب داد؛ سپس از او پرسيدم: آيا تو واقعاً خواجه شمس‏الدين هستى؟ او جواب داد: نعم. از او پرسيدم: آيا تو در قرن هشتم مى‏زيسته‏اى؟ او باز پاسخ مثبت داد.
سپس از او پرسيدم: آيا تو در بغداد زندگى مى‏كردى؟ او باز پاسخ مثبت داد. تا اين جا جناب مهندس با خيال راحت به اين مكالمه گوش مى‏داد و به نظر مى‏رسيد كه خيال مجرى هم تا حدى آسوده شده است. نفس در سينه جمعيت حبس شده بود و ظاهراً از همه خوشحال‏تر، سعيدى بود كه فكر مى‏كرد من به يقين كامل نزديك شده‏ام و مديوم هم فكر مى‏كرد كه برنامه به صورت عادى پيش مى‏رود.
در اين هنگام ناگاه من از خواجه پرسيدم: راستى جناب خواجه شمس‏الدين بغدادى! شما در كدام محله بغداد زندگى مى‏كردى؟ در اين حال متوجه شدم كه ناگاه چشم‏هاى خواجه به هم خورده، كمى از حالت خلسه بيرون آمده، پس از لحظاتى سكوت گفت: لا يفهم؛ يعنى مى‏خواست بگويد سؤال را نفهميده‏ام؛ اما به اشتباه به جاى لا افهم، لا يفهم گفت.
من بدون تأمل ادامه دادم: خليفه عباسى بغداد در قرن هشتم و در زمان زندگانى تو چه كسى بود؟ او باز جواب داد: لا يفهم؛ در حالى كه اگر كمترين آشنايى با تاريخ داشت، مى‏دانست كه بغداد در قرن هفتم به دست مغولان سقوط كرد و آن زمان، زمان حكومت ايلخانيان بود. من كه كاملاً شارژ شده بودم، سلسله‏وار سؤالات خود را ادامه دادم و از نام شاگردان، استادان، تخصص‏هاى او، كتاب‏هايش و حتى زن و بچه‏هايش مى‏پرسيدم و او مكرر پاسخ مى‏داد: لا يفهم.
اين جا بود كه من كمى خود را عصبانى نشان داده، سر به گوش او نزديك كرده گفتم: «اى دخترك دروغ‏گو! پاشو و از اين مسخره‏بازى‏ها دست بردار». ناگاه او برخاست و نشست و با لحنى توبيخ‏آلود به من توپيد و گفت: «آقا چرا توهين مى‏كنى»؟ من بلافاصله از فرصت استفاده كرده، گفتم: «پس تو يعنى خواجه شمس‏الدين به فارسى هم مى‏توانى صحبت كنى» و او بلافاصله جواب داد: لا، لا، لا و به سرعت به حالت پيشين روى زمين دراز كشيد.
دخترك را رها كرده، رو به جناب مهندس كردم و گفتم: چگونه به خود اجازه مى‏دهيد با مشتى مطالب بيهوده و پوچ، اين جوانان ساده‏دل را منحرف كنيد؟ آيا شما در مقابل عمر و جوانى اينان احساس مسئوليت نمى‏كنيد؟
اين جا بود كه بحث ميان من و او شروع شد و در حالى كه تنها در ميان آن جمعيت انبوه، تك و توكى طرفدارى‏هايى از من مى‏كردند، اكثريت جمعيت حق را به جناب مهندس مى‏دادند. بحث ما به درازا كشيد و در حالى كه حوصله همه سر رفته بود، مهندس آخرين جمله خود را گفت و بحث را خاتمه داد. او گفت: «تو فردى بسيار شكاك و راه گم كرده هستى و تنها چاره آن است كه به مجلس خصوصى ما بيايى تا خود شخصاً مديوم واقع شوى و به حقانيت ما پى ببرى». من كه كاملاً به دروغ‏گويى آنان اعتقاد داشتم، اين پيشنهاد را پذيرفتم؛ با اين اميد كه در مجلس خصوصى، اندك افراد حاضر را متقاعد به دروغ‏گويى مهندس كنم.
وعده ديدار در مجلس خصوصى مشخص شد و ما از هم خداحافظى كرده، به سمت خوابگاه راه افتاديم. در حالى كه تنها يك نفر از هم اتاقى‏هايم حق را به من مى‏داد، ديگران به شدت با برخورد من مخالف بودند. اين سعيدى بود كه اگر به او كارد مى‏زدى، خونش در نمى‏آمد و مرتب مانند پيرزنان ناله و نفرين به خود مى‏كرد و مى‏گفت: «تو آبروى چند ساله مرا بردى. كاش پايم مى‏شكست و تو را به اين مجلس نمى‏آوردم. كاش زبانم لال مى‏شد و با تو بحث نمى‏كردم كه عاقبتش به اين جا بكشد. اى بى‏انصاف! چه طور تو فكر آبروى مرا نكردى و...».
پس از گذشت چند روز، در حالى كه يك يا دو روز بيشتر به زمان ديدار نرسيده بود، ناگاه به صورت اتفاقى آن دخترك مديوم، يعنى خواجه شمس‏الدين بغدادى را در فضاى باز دانشكده مشاهده كردم؛ با عجله خود را به او رسانيده، سلام كردم و پس از مقدارى دل‏جويى به او گفتم: «تو خود به خوبى مى‏دانى كه من حقيقت را فهميده‏ام؛ خواهش مى‏كنم خودت راست و پوست كنده، ماجراى به دام افتادنت را بگو». او كه كمى از قيافه من كه ته ريشى داشتم، ترسيده بود و از كلمه به دام افتادن، يكّه خورده بود، خيلى زود خود را باخت و ماجرا را از سير تا پياز تعريف كرد و بخش مهمى از شگردهاى محفل‏گردانان اين گونه مجالس را بيان كرد كه همگى تأييد مواضع من بود.
در پايان او از من پرسيد: راستى وعده ديدارتان چه زمانى است؟ و وقتى فهميد زمان آن نزديك است، از من خواست تا آن را لغو كنم و من با غرور گفتم: چرا لغو كنم؛ بگذار آنها را رسوا كنم. او گفت: تو نمى‏توانى؟ من گفتم: چرا نمى‏توانم؛ مگر چه كم دارم؟
او كه به نظر مى‏رسيد از سادگى من حوصله‏اش سر رفته است، با كمى عصبانيت گفت: پسرك ساده! مى‏دانى اگر به مجلس خصوصى آنها بروى، با تو چه مى‏كنند؟ حداقل آن است كه صحنه‏هايى غيراخلاقى فراهم كرده، از تو فيلم مى‏گيرند و از آن به عنوان حق سكوت استفاده كرده، سپس از تو مى‏خواهند تا به هر سازى كه آنها مى‏زنند، برقصى و تو ديگر كاملاً در اختيار آنها هستى. اتفاقاً از مدت‏هاست كه به دنبال سوژه‏اى مثل تو كه كمى سواد و موقعيت داشته باشد و سابقه مخالفت با آنان را نيز در پرونده خود داشته باشد، مى‏گردند تا به اين وسيله، بهترين ابزار تبليغات را براى خود فراهم كنند.
از شنيدن اين سخنان سرم سوت كشيد و گرچه كاملاً مطمئن نبودم كه آيا دخترك راست مى‏گويد، اما شرط احتياط را لازم دانستم و قرارمان را لغو كردم؛ البته آقاى مهندس بسيار خشمناك شده؛ اما نفهميد كه اين ضربه آخرى را از كجا خورده است.

منبع:نشریه الکترونیکی پرسمان