دوشيزه خواجه شمسالدين بغدادى!
در اين مدت، آنها بيشتر از من در هيجان بودند و همگى بر اين باور بودند كه
پس از حضور من در آن مجلس، اتاق ما يكدست خواهد شد و بحث و جدل از آن رخت
برخواهد بست.
شب موعود فرا رسيد و طبق قرار من آماده شدم تا با دوستان به مجلس آنها بروم و چون كمى دير شده بود، ناچار شديم تا تاكسى دربستى گرفته، خود را سريعاً به خانهاى كه نشانى آن را سعيدى در دست داشت، برسانيم. با اين تذكر كه فقط سعيدى نشانى خانه را مىدانست و تا آن وقت، آن را براى ديگران نگفته بود. ظاهراً اين هم از پنهانكارىهايى بود كه از بالا به او دستور داده بودند.
خانه در يكى از محلات اعياننشين واقع شده، بسيار مجلل و شيك بود و من تا به حال نظير آن را نديده بودم؛ البته منظورم داخل آن بود و الاّ از بيرون، چنين خانههايى به ويژه در سالهاى اخير فراوان ديده بودم.
مجلس در زيرزمين خانه كه تالارى وسيع داشت، برگزار شده بود. در سمت جنوبى آن صحنهاى همچون سن تئاتر درست كرده بودند و در آن جا تريبونى بود و سخنرانى مشغول صحبت كردن بود.
با آن كه تالار، مزين به لوسترهاى زيبايى بود و مهتابىهاى آويزان فراوانى در سرتاسر آن به چشم مىخورد، اما براى آن كه حالى به آن داده باشند، در سرتاسر تالار فقط چراغخوابهاى قرمز رنگ را روشن كرده بودند و نور آبى رنگى را به روى سن تابانده بودند كه در مجموع صحنهاى بسيار باحال را به نمايش مىگذاشت.
مجلس مملو از جمعيت دختر و پسر و تك و توكى افراد مسن بود كه كنار هم نشسته بودند. چون دير رسيده بوديم، چارهاى جز نشستن در انتهاى مجلس نداشتيم. پس از مدت كوتاهى كه نشستيم، متوجه شدم كه صداى سخنران زير است و آن وقت بود كه تازه متوجه شدم سخنران زن است. وقتى از سعيدى نام او را پرسيدم، او گفت: «وى خانم دكتر... است كه متخصص ماوراشناسى از دانشكده... دانشگاه... مىباشد». من ديگر چيزى نگفتم و سعى كردم با دقت به حرفهاى سخنران گوش دهم.
خانم سخنران داشت از عالم ماورا و فرشتگان و اجنّه صحبت مىكرد و از چگونگى ارتباط ميان فرشتگان و جنّيان و ارتباط هر دوى آنها با انسان و از وجود همزاد جنى براى هر فرد بشر صحبت مىكرد و مىگفت: «همزاد شما كسى است كه همزمان با شما به دنيا مىآيد. پدر و مادرى همانند پدر و مادر شما دارد و نام او همنام شما مىباشد؛ طريقه زندگى او همانند شما مىباشد و با همه حوادث خوب و بدى كه شما با آن مواجه مىشويد، روبهرو مىشود و سرانجام همزمان با شما مىميرد و تنها تفاوت او با شما اين است كه شما بشريد و او جن».
سپس به چگونگى ارتباط و سرايت حالات از يك طرف به طرف ديگر پرداخت و در اين جا، پاى فرشتگان را به ميان آورد و آنها را واسطه و پادوى بين عالم بشر و عالم جنيان معرفى كرد.
پس از آن به بحث چگونگى تسلط بر همزاد پرداخته، راههايى را به عنوان راههاى عملى معرفى كرد و در هر مورد هم شاهدى آورد و بهترين راه را نوعى رشوهدهى به فرشته رابط دانست و چگونگى آن را با بيان زيباى خود معرفى كرد...».
من كه به قول بچهها كمى سرم داخل كتاب و قرآن بود و مطالبى درباره عالم ماورا مطالعه كرده بودم، به خوبى مىدانستم كه همه مطالب دكتر، چرند و پرند است. بنابراين، سعى كردم تا رو به سعيدى كه در كنارم نشسته بود، كرده، با نيشخند و تمسخر به او بگويم: «آيا واقعاً همه مجالس اين طورى است و در آنها اين چرنديات گفته مىشود»؟ اما چشمتان روز بد نبيند؛ وقتى نگاهم به سعيدى افتاد، ديدم با چشمانى باز و دهانى گشاد شده، انگار كه سرتاسر بدنش گوش شده، محو سخنان سخنران گشته است؛ به گونهاى كه به هيچ وجه متوجه من نشد.
از سعيدى نااميد شدم و نگاهى به اطراف خود و جمعيت افكندم و با كمال تعجب مشاهده كردم كه تقريباً تمام افراد مجلس، حالتى شبيه سعيدى و بلكه شديدتر دارند. تصور كنيد مجلس مملو از دختران، پسران، زنان و مردانى است كه انگار چوب كبريتهايى بين لبان و پلكهاى آنها گذاشته بودند و گويى همگى هيپنوتيزم شده، در اين دنيا نمىباشند. در اين برآورد دقيق از جمعيت بود كه بسيارى از دختر و پسرهاى دانشجويى را كه در محيط دانشكده و دانشگاه مىديدم، شناختم و از اين كه بعضى از آنها مريد اين گونه مجالس شده بودند، تعجب كردم.
هر طورى بود، صحبتهاى سخنران را تحمل كردم و با پايان سخنان او، آهى از خوشحالى كشيدم؛ انگار كه از قفسى آزاد شده بودم.
بعد از صحبتهاى خانم دكتر، مجرى برنامه روى سن رفت و ضمن تمجيد فراوان از خانم دكتر و صحبتهاى سحرگون و زيبايش، به معرفى جناب مهندس... پرداخت و تقريباً تمام توصيفاتى را كه سعيدى از قبل براى من درباره مهندس گفته بود، بيان كرد و از او خواست كه به روى صحنه آمده، همگان را با صحبتهاى جالب و شيرينش بهرهمند كند و وعده داد كه پس از پايان سخنرانى كوتاه جناب مهندس، همگى با يكى از بديعترين صحنههاى ماورايى روبهرو شده، شمّهاى از هنر ايشان را كه احضار ارواح است، مشاهده خواهند كرد.
من از فرصت بين دو سخنرانى استفاده كردم و از سعيدى خواستم كه به جلو برويم؛ گر چه سعيدى در آغاز راضى نمىشد، اما هر جور بود، او را راضى كرده، توانستيم خود را به صف اول جمعيت برسانيم و در آن جا به زور جايى براى خود پيدا كنيم.
مهندس... پشت تريبون قرار گرفت و شروع به صحبت درباره عالم ارواح و چگونگى ارتباط آن با دنياى زندگان و محل زندگى آنان در عالم خود و روابط درونى آنها با يكديگر كرد و سپس به بحث پيرامون حلول آنها در بدن برخى از زندگان اشاره كرده، وعده داد كه نمونه عملى آن را در اين مجلس نشان دهد و به اين نكته نيز اشاره كرد كه كسانى كه داراى صفاى نفس باشند، مىتوانند با تكرار اوراد و اذكارى، بدن خود را لايق حلول روح نمايند و اصطلاحاً به چنين اشخاصى در علم شريف احضار ارواح، «مديوم» گفته مىشود.
سپس گفت: «وقتى روحى در بدن مديوم حلول مىكند، مديوم، هويت خود را از دست داده، هويت آن روح را به دست مىآورد و مىتواند همه حوادث و اتفاقاتى را كه بر آن روح گذشته، به ياد آورد و اگر آن روح در قرنها پيش مىزيسته، مديوم نيز به آن زمان رفته، حالت يكى از مردمان آن زمان را كاملاً پيدا خواهد كرد».
جناب مهندس پس از سخنرانى خود كه نسبت به سخنرانى خانم دكتر، بسيار كوتاه بود، از پشت تريبون پايين آمده، در جلوى صف اول، پشت به جمعيت نشست و خوشبختانه من كاملاً در نزديكى او قرار گرفتم. او در حالى كه ميكروفن سيار را در دست خود گرفته بود، از دستاندركاران مجلس خواست كه تمامى چراغ خوابهاى قرمز رنگ تالار را خاموش كرده، تنها نور آبى رنگ صحنه را باقى گذارند و آن گاه شروع به خواندن اذكار و اورادى كرد و از جمعيت خواست كه آنها را تكرار كنند و در حالى كه مرتب سر خود را به حالت دوارى مىچرخاند، آن اوراد را زمزمه مىكرد. گاهى صداى خود را بالا مىآورد و گاهى به صورت نجوا ذكر مىگفت تا آن كه پس از حدود ربع ساعت، ناگاه مجرى جلسه آهسته به او نزديك شد و در گوش او چيزى گفت كه چون من خيلى به او نزديك بودم و با تمام حواس مراقب او بودم، متوجه شدم كه نام افرادى را برد و به او گفت كه آنها «مديوم» شدهاند. اين صحنه به گونهاى بود كه هيچ كس ديگر - حتى سعيدى كه در كنارم نشسته بود - متوجه آن نشد. مهندس در حالى كه سعى مىكرد خود را بى توجه نشان دهد، به تكرار اوراد ادامه داد و ناگاه پس از چند دقيقه، ذكر گفتن را متوقف كرد و در حالى كه سعى مىكرد خود را هيجانزده نشان دهد، با حالتى خاص خطاب به جمعيت گفت: از آن عالم به من خبر دادهاند كه خوشبختانه افرادى از اهل اين مجلس اين لياقت را داشتهاند كه مديوم واقع شوند و سپس نام پنج نفر را برد كه با كمال تعجب همگى آنها از ميان خانمها بودند.
اين خبر جمعيت را در بهت و حيرت فرو برد و ارتباط جناب مهندس با عالم ارواح را براى آنان هر چه بيشتر ثابت كرد؛ زيرا آنان مثل من نمىدانستند كه اين جناب مجرى بود كه مديوم شدن اين دختركان را كه جناب مهندس قبلاً هيچ شناختى از آنها نداشت، به او اعلام كرده است.
آن گاه جناب مهندس در حالى كه مجرى او را به طور نامحسوسى راهنمايى مىكرد، به بالاى سر تك تك مديومها رفته، به طرز خاصى و با زبان مخصوصى از آنها خواست كه به روى صحنه بيايند. وقتى همگى در روى صحنه قرار گرفتند، از آنها خواست كه دراز بكشند؛ سپس به بالاى سر اولى رفته، از او خواست كه خود را معرفى كند؛ در حالى كه ميكروفن سيار را نزديك دهان او گرفته بود، آن دختر با حالتى خواب آلود گفت: من ابو رازى زكريا (ابوزكريا رازى) هستم.
مهندس با شنيدن اين پاسخ، خود را متعجب نشان داده، گفت: تو كاملاً مديوم نشدهاى؛ برخيز و به ميان جمعيت برو.
سپس از دومى خواست تا خود را معرفى كند و او خود را ابوحميد ابوالخير (ابوسعيد ابوالخير) معرفى كرد. مهندس از او نيز خواست به ميان جمعيت برود؛ زيرا كاملاً مديوم نشده است.
به همين ترتيب دخترك سومى و چهارمى هم خود را خواجه ناصرالدين طوسى (خواجه نصيرالدين طوسى) و محىالدين اعرابى (محىالدين عربى) معرفى كردند و به دستور جناب مهندس از حالت خلسه به هوش آمده، به پايين صحنه رانده شدند.
حالا نوبت به پنجمى رسيده بود. جناب مهندس در حالى بر بالين او رفت كه نفسهاى تمام جمعيت در درون سينهها حبس شده بود و هيچ صدايى از آن جمعيت انبوه به گوش نمىرسيد و انگار كه آن جمعيت مرده بودند.
مهندس از پنجمى پرسيد: تو كيستى؟ او جواب داد: خواجه شمسالدين بغدادى. نفهميدم كه جناب مهندس چگونه با اين جواب دريافت كه آن دخترك واقعاً مديوم شده است؛ در حالى كه با اين سؤال لاينحل روبهرو شده بودم، صداى مهندس را مىشنيدم كه مىگفت: در اين مديوم، روح خواجه شمس الدين بغدادى كه از دانشمندان قرن هشتم و ساكن در بغداد بود، حلول كرده است. حضار توجه داشته باشند كه او اكنون واقعاً يك مرد است. بنابراين، بر خانمهاى مجلس نامحرم است و آنها حق هيچ گونه تماس با او را ندارند. ضمناً بايد بگويم او هر زبانى را مىفهمد؛ اما فقط توانايى تكلم به زبان عربى را دارد.
سپس رو به جمعيت كرده، گفت: از آن جا كه او مرد مهذب و وارستهاى بوده، از عالم ديگر به مجلس ما حاضر شده است. حضار مىتوانند با او خود را متبرك كنند.
هنوز سخن مهندس تمام نشده بود كه جمعيت به خصوص پسركان جوان خود را به روى صحنه رسانيده، قصد تبركجويى خود را اعلام كردند؛ به گونهاى كه نزديك بود مجلس از هم پاشيده شود؛ اما مجرى كه نشان مىداد، بسيار مسلط بوده، تجربه برگزارى چنين مجالسى را دارد، خيلى زود بر اوضاع مسلط شد و از جمعيت خواست كه براى تبرك، صف تشكيل دهند و متذكر شد كه هر فرد بيش از چند ثانيه نمىتواند متبرك شود.
ناگفته پيداست كه صفى طولانى تشكيل شد و من هم از روى كنجكاوى خود را داخل صف جاى دادم و وقتى به نزديك مديوم رسيدم، مشاهده كردم كه چگونه پسركان جوان دست به پاها و دستهاى مديوم كشيده، به اصطلاح، خود را متبرك مىكنند.
صحنهاى كه از حالت آن دخترك خوابيده پديد آمده بود، بسيار مهيج بود و قصد تبركجويان را بيشتر تقويت مىكرد. روسرى كنار رفته، مانتوى دكمه باز شده، شلوار لى و... تنها گوشههايى از آن صحنه وصفناپذير بود كه البته ناچارم بگويم كه من گر چه در داخل صف قرار گرفته بودم، اما حاضرم سوگند ياد كنم كه هيچ گونه تبركى نجستم و فقط كارى كه كردم اين بود كه در چهره دخترك دقت كرده تا شايد او را بشناسم و خوشبختانه موفق به اين كار شدم و فهميدم كه او همان دختركى است كه در درس... كه با استاد... گرفته بوديم، بسيار با استاد كلنجار مىرفت و او را سؤالپيچ مىكرد.
پس از پايان مراسم تبركجويى، جناب مهندس جمعيت را دعوت به سكوت كرده، خود به بالاى سر دخترك رفته، سؤالاتى از او به فارسى مىكرد و دخترك با عربى شكسته بسته جواب مىداد و مهندس آنها را براى جمعيت ترجمه مىكرد.
نكته جالب آن بود كه دخترك در هر پاسخ، يكى دو كلمه بيشتر نمىگفت؛ اما جناب مهندس در هنگام ترجمه، گاهى تا چند پاراگراف بيان مىكرد. جالبتر آن كه هيچ يك از آن جمعيت انبوه متوجه اين نكته نبودند كه تناسب بين متن و ترجمه رعايت نمىشود.
سؤالاتى كه مهندس مىپرسيد بيشتر پيرامون خويشان مرده خود بود و از خواجه شمسالدين مىپرسيد كه آيا او آنها را ملاقات كرده است يا خير؟
وقتى با خوشحالى جواب مثبت او را مىشنيد، از حال و روز تك تك آنها در عالم ارواح مىپرسيد و جوابهاى او را كه همگى دلالت بر جايگاه رفيع خويشان مهندس در آن عالم مىكرد، براى جمعيت با آب و تاب بيان مىكرد و در ضمن گوشههايى از شرح حال اموات خود را به گوش جمعيت مىچپانيد.
پس از اين مرحله، مهندس رو به جمعيت كرده، به آنها اين نويد را داد كه آنها هم مىتوانند با مديوم، يعنى خواجه شمس الدين بغدادى ارتباط برقرار كرده، هر سؤالى دارند بپرسند؛ اما بلافاصله گفت: چون جمعيت زياد است، داوطلبان دست بالا كنند تا پنج نفر را انتخاب كنيم و وقتى تقريباً همه جمعيت خود را داوطلب نشان دادند، جناب مهندس با راهنمايى مجرى، پنج نفر را كه همگى آنها از ميان جنس ذكور بودند، انتخاب كرده، آنها به نوبت به بالين خواجه آمده، سؤالات خود را مطرح كرده، خواجه به عربى به آنها جواب مىداد. در همه موارد، اين جناب مهندس بود كه جوابها را ترجمه كرده، در ظاهر با اخبار غيبى كه از خواجه دريافت مىكرد، اعجاب داوطلبان را برمىانگيخت؛ به گونهاى كه پس از هر پاسخ، آنها مىگفتند: كاملاً درست است.
هر پنج نفر پاسخ خود را دريافت كرده، براى آنان و ديگر حضار مجلس هنر اعجازگون جناب مهندس اثبات شد و مجلس در حال ختم شدن بود كه من ناگاه خود را به نزديك مهندس رسانيدم و با حالت زارى و تضرع گفتم: جناب مهندس! من تا قبل از اين جلسه به كار شماها شك داشتم و بلكه اين گونه امور را انكار مىكردم و در حالى كه به سعيدى اشاره مىكردم، ادامه دادم: اين آقاى سعيدى بهترين شاهد گفتههاى من است كه آقاى مجرى به خوبى او را مىشناسد.
با توجه به اين كه به سعيدى و آقاى مجرى آدرس داده بودم، جناب مهندس كه در آغاز كمى وحشتزده شده بود، آرام گرفت و از من خواست ادامه دهم و من ادامه دادم: «اما جناب آقاى مهندس! هنوز مقدارى شك در وجودم باقى مانده است و مىخواهم خود چند سؤال از خواجه بپرسم تا يقين كامل در من حاصل شود».
گفتههاى من با تأييد كامل سعيدى مواجه شد و همين مسئله باعث شد تا جناب مهندس چنين تصور كند كه اين هم بخشى از برنامه طراحى شده توسط مجرى است تا به اصطلاح، يقين افراد كامل شود. از اين رو، بدون تأمل به درخواست من پاسخ مثبت داده، اصلاً اشارات مجرى را كه از او مىخواست تا درخواست مرا قبول نكند، متوجه نشد.
من بلافاصله از فرصت استفاده كرده، خود را به بالاى سر مديوم، يعنى خواجه رسانيدم و در آغاز به او سلام كرده، او با لهجه عربى جواب داد؛ سپس از او پرسيدم: آيا تو واقعاً خواجه شمسالدين هستى؟ او جواب داد: نعم. از او پرسيدم: آيا تو در قرن هشتم مىزيستهاى؟ او باز پاسخ مثبت داد.
سپس از او پرسيدم: آيا تو در بغداد زندگى مىكردى؟ او باز پاسخ مثبت داد. تا اين جا جناب مهندس با خيال راحت به اين مكالمه گوش مىداد و به نظر مىرسيد كه خيال مجرى هم تا حدى آسوده شده است. نفس در سينه جمعيت حبس شده بود و ظاهراً از همه خوشحالتر، سعيدى بود كه فكر مىكرد من به يقين كامل نزديك شدهام و مديوم هم فكر مىكرد كه برنامه به صورت عادى پيش مىرود.
در اين هنگام ناگاه من از خواجه پرسيدم: راستى جناب خواجه شمسالدين بغدادى! شما در كدام محله بغداد زندگى مىكردى؟ در اين حال متوجه شدم كه ناگاه چشمهاى خواجه به هم خورده، كمى از حالت خلسه بيرون آمده، پس از لحظاتى سكوت گفت: لا يفهم؛ يعنى مىخواست بگويد سؤال را نفهميدهام؛ اما به اشتباه به جاى لا افهم، لا يفهم گفت.
من بدون تأمل ادامه دادم: خليفه عباسى بغداد در قرن هشتم و در زمان زندگانى تو چه كسى بود؟ او باز جواب داد: لا يفهم؛ در حالى كه اگر كمترين آشنايى با تاريخ داشت، مىدانست كه بغداد در قرن هفتم به دست مغولان سقوط كرد و آن زمان، زمان حكومت ايلخانيان بود. من كه كاملاً شارژ شده بودم، سلسلهوار سؤالات خود را ادامه دادم و از نام شاگردان، استادان، تخصصهاى او، كتابهايش و حتى زن و بچههايش مىپرسيدم و او مكرر پاسخ مىداد: لا يفهم.
اين جا بود كه من كمى خود را عصبانى نشان داده، سر به گوش او نزديك كرده گفتم: «اى دخترك دروغگو! پاشو و از اين مسخرهبازىها دست بردار». ناگاه او برخاست و نشست و با لحنى توبيخآلود به من توپيد و گفت: «آقا چرا توهين مىكنى»؟ من بلافاصله از فرصت استفاده كرده، گفتم: «پس تو يعنى خواجه شمسالدين به فارسى هم مىتوانى صحبت كنى» و او بلافاصله جواب داد: لا، لا، لا و به سرعت به حالت پيشين روى زمين دراز كشيد.
دخترك را رها كرده، رو به جناب مهندس كردم و گفتم: چگونه به خود اجازه مىدهيد با مشتى مطالب بيهوده و پوچ، اين جوانان سادهدل را منحرف كنيد؟ آيا شما در مقابل عمر و جوانى اينان احساس مسئوليت نمىكنيد؟
اين جا بود كه بحث ميان من و او شروع شد و در حالى كه تنها در ميان آن جمعيت انبوه، تك و توكى طرفدارىهايى از من مىكردند، اكثريت جمعيت حق را به جناب مهندس مىدادند. بحث ما به درازا كشيد و در حالى كه حوصله همه سر رفته بود، مهندس آخرين جمله خود را گفت و بحث را خاتمه داد. او گفت: «تو فردى بسيار شكاك و راه گم كرده هستى و تنها چاره آن است كه به مجلس خصوصى ما بيايى تا خود شخصاً مديوم واقع شوى و به حقانيت ما پى ببرى». من كه كاملاً به دروغگويى آنان اعتقاد داشتم، اين پيشنهاد را پذيرفتم؛ با اين اميد كه در مجلس خصوصى، اندك افراد حاضر را متقاعد به دروغگويى مهندس كنم.
وعده ديدار در مجلس خصوصى مشخص شد و ما از هم خداحافظى كرده، به سمت خوابگاه راه افتاديم. در حالى كه تنها يك نفر از هم اتاقىهايم حق را به من مىداد، ديگران به شدت با برخورد من مخالف بودند. اين سعيدى بود كه اگر به او كارد مىزدى، خونش در نمىآمد و مرتب مانند پيرزنان ناله و نفرين به خود مىكرد و مىگفت: «تو آبروى چند ساله مرا بردى. كاش پايم مىشكست و تو را به اين مجلس نمىآوردم. كاش زبانم لال مىشد و با تو بحث نمىكردم كه عاقبتش به اين جا بكشد. اى بىانصاف! چه طور تو فكر آبروى مرا نكردى و...».
پس از گذشت چند روز، در حالى كه يك يا دو روز بيشتر به زمان ديدار نرسيده بود، ناگاه به صورت اتفاقى آن دخترك مديوم، يعنى خواجه شمسالدين بغدادى را در فضاى باز دانشكده مشاهده كردم؛ با عجله خود را به او رسانيده، سلام كردم و پس از مقدارى دلجويى به او گفتم: «تو خود به خوبى مىدانى كه من حقيقت را فهميدهام؛ خواهش مىكنم خودت راست و پوست كنده، ماجراى به دام افتادنت را بگو». او كه كمى از قيافه من كه ته ريشى داشتم، ترسيده بود و از كلمه به دام افتادن، يكّه خورده بود، خيلى زود خود را باخت و ماجرا را از سير تا پياز تعريف كرد و بخش مهمى از شگردهاى محفلگردانان اين گونه مجالس را بيان كرد كه همگى تأييد مواضع من بود.
در پايان او از من پرسيد: راستى وعده ديدارتان چه زمانى است؟ و وقتى فهميد زمان آن نزديك است، از من خواست تا آن را لغو كنم و من با غرور گفتم: چرا لغو كنم؛ بگذار آنها را رسوا كنم. او گفت: تو نمىتوانى؟ من گفتم: چرا نمىتوانم؛ مگر چه كم دارم؟
او كه به نظر مىرسيد از سادگى من حوصلهاش سر رفته است، با كمى عصبانيت گفت: پسرك ساده! مىدانى اگر به مجلس خصوصى آنها بروى، با تو چه مىكنند؟ حداقل آن است كه صحنههايى غيراخلاقى فراهم كرده، از تو فيلم مىگيرند و از آن به عنوان حق سكوت استفاده كرده، سپس از تو مىخواهند تا به هر سازى كه آنها مىزنند، برقصى و تو ديگر كاملاً در اختيار آنها هستى. اتفاقاً از مدتهاست كه به دنبال سوژهاى مثل تو كه كمى سواد و موقعيت داشته باشد و سابقه مخالفت با آنان را نيز در پرونده خود داشته باشد، مىگردند تا به اين وسيله، بهترين ابزار تبليغات را براى خود فراهم كنند.
از شنيدن اين سخنان سرم سوت كشيد و گرچه كاملاً مطمئن نبودم كه آيا دخترك راست مىگويد، اما شرط احتياط را لازم دانستم و قرارمان را لغو كردم؛ البته آقاى مهندس بسيار خشمناك شده؛ اما نفهميد كه اين ضربه آخرى را از كجا خورده است.
شب موعود فرا رسيد و طبق قرار من آماده شدم تا با دوستان به مجلس آنها بروم و چون كمى دير شده بود، ناچار شديم تا تاكسى دربستى گرفته، خود را سريعاً به خانهاى كه نشانى آن را سعيدى در دست داشت، برسانيم. با اين تذكر كه فقط سعيدى نشانى خانه را مىدانست و تا آن وقت، آن را براى ديگران نگفته بود. ظاهراً اين هم از پنهانكارىهايى بود كه از بالا به او دستور داده بودند.
خانه در يكى از محلات اعياننشين واقع شده، بسيار مجلل و شيك بود و من تا به حال نظير آن را نديده بودم؛ البته منظورم داخل آن بود و الاّ از بيرون، چنين خانههايى به ويژه در سالهاى اخير فراوان ديده بودم.
مجلس در زيرزمين خانه كه تالارى وسيع داشت، برگزار شده بود. در سمت جنوبى آن صحنهاى همچون سن تئاتر درست كرده بودند و در آن جا تريبونى بود و سخنرانى مشغول صحبت كردن بود.
با آن كه تالار، مزين به لوسترهاى زيبايى بود و مهتابىهاى آويزان فراوانى در سرتاسر آن به چشم مىخورد، اما براى آن كه حالى به آن داده باشند، در سرتاسر تالار فقط چراغخوابهاى قرمز رنگ را روشن كرده بودند و نور آبى رنگى را به روى سن تابانده بودند كه در مجموع صحنهاى بسيار باحال را به نمايش مىگذاشت.
مجلس مملو از جمعيت دختر و پسر و تك و توكى افراد مسن بود كه كنار هم نشسته بودند. چون دير رسيده بوديم، چارهاى جز نشستن در انتهاى مجلس نداشتيم. پس از مدت كوتاهى كه نشستيم، متوجه شدم كه صداى سخنران زير است و آن وقت بود كه تازه متوجه شدم سخنران زن است. وقتى از سعيدى نام او را پرسيدم، او گفت: «وى خانم دكتر... است كه متخصص ماوراشناسى از دانشكده... دانشگاه... مىباشد». من ديگر چيزى نگفتم و سعى كردم با دقت به حرفهاى سخنران گوش دهم.
خانم سخنران داشت از عالم ماورا و فرشتگان و اجنّه صحبت مىكرد و از چگونگى ارتباط ميان فرشتگان و جنّيان و ارتباط هر دوى آنها با انسان و از وجود همزاد جنى براى هر فرد بشر صحبت مىكرد و مىگفت: «همزاد شما كسى است كه همزمان با شما به دنيا مىآيد. پدر و مادرى همانند پدر و مادر شما دارد و نام او همنام شما مىباشد؛ طريقه زندگى او همانند شما مىباشد و با همه حوادث خوب و بدى كه شما با آن مواجه مىشويد، روبهرو مىشود و سرانجام همزمان با شما مىميرد و تنها تفاوت او با شما اين است كه شما بشريد و او جن».
سپس به چگونگى ارتباط و سرايت حالات از يك طرف به طرف ديگر پرداخت و در اين جا، پاى فرشتگان را به ميان آورد و آنها را واسطه و پادوى بين عالم بشر و عالم جنيان معرفى كرد.
پس از آن به بحث چگونگى تسلط بر همزاد پرداخته، راههايى را به عنوان راههاى عملى معرفى كرد و در هر مورد هم شاهدى آورد و بهترين راه را نوعى رشوهدهى به فرشته رابط دانست و چگونگى آن را با بيان زيباى خود معرفى كرد...».
من كه به قول بچهها كمى سرم داخل كتاب و قرآن بود و مطالبى درباره عالم ماورا مطالعه كرده بودم، به خوبى مىدانستم كه همه مطالب دكتر، چرند و پرند است. بنابراين، سعى كردم تا رو به سعيدى كه در كنارم نشسته بود، كرده، با نيشخند و تمسخر به او بگويم: «آيا واقعاً همه مجالس اين طورى است و در آنها اين چرنديات گفته مىشود»؟ اما چشمتان روز بد نبيند؛ وقتى نگاهم به سعيدى افتاد، ديدم با چشمانى باز و دهانى گشاد شده، انگار كه سرتاسر بدنش گوش شده، محو سخنان سخنران گشته است؛ به گونهاى كه به هيچ وجه متوجه من نشد.
از سعيدى نااميد شدم و نگاهى به اطراف خود و جمعيت افكندم و با كمال تعجب مشاهده كردم كه تقريباً تمام افراد مجلس، حالتى شبيه سعيدى و بلكه شديدتر دارند. تصور كنيد مجلس مملو از دختران، پسران، زنان و مردانى است كه انگار چوب كبريتهايى بين لبان و پلكهاى آنها گذاشته بودند و گويى همگى هيپنوتيزم شده، در اين دنيا نمىباشند. در اين برآورد دقيق از جمعيت بود كه بسيارى از دختر و پسرهاى دانشجويى را كه در محيط دانشكده و دانشگاه مىديدم، شناختم و از اين كه بعضى از آنها مريد اين گونه مجالس شده بودند، تعجب كردم.
هر طورى بود، صحبتهاى سخنران را تحمل كردم و با پايان سخنان او، آهى از خوشحالى كشيدم؛ انگار كه از قفسى آزاد شده بودم.
بعد از صحبتهاى خانم دكتر، مجرى برنامه روى سن رفت و ضمن تمجيد فراوان از خانم دكتر و صحبتهاى سحرگون و زيبايش، به معرفى جناب مهندس... پرداخت و تقريباً تمام توصيفاتى را كه سعيدى از قبل براى من درباره مهندس گفته بود، بيان كرد و از او خواست كه به روى صحنه آمده، همگان را با صحبتهاى جالب و شيرينش بهرهمند كند و وعده داد كه پس از پايان سخنرانى كوتاه جناب مهندس، همگى با يكى از بديعترين صحنههاى ماورايى روبهرو شده، شمّهاى از هنر ايشان را كه احضار ارواح است، مشاهده خواهند كرد.
من از فرصت بين دو سخنرانى استفاده كردم و از سعيدى خواستم كه به جلو برويم؛ گر چه سعيدى در آغاز راضى نمىشد، اما هر جور بود، او را راضى كرده، توانستيم خود را به صف اول جمعيت برسانيم و در آن جا به زور جايى براى خود پيدا كنيم.
مهندس... پشت تريبون قرار گرفت و شروع به صحبت درباره عالم ارواح و چگونگى ارتباط آن با دنياى زندگان و محل زندگى آنان در عالم خود و روابط درونى آنها با يكديگر كرد و سپس به بحث پيرامون حلول آنها در بدن برخى از زندگان اشاره كرده، وعده داد كه نمونه عملى آن را در اين مجلس نشان دهد و به اين نكته نيز اشاره كرد كه كسانى كه داراى صفاى نفس باشند، مىتوانند با تكرار اوراد و اذكارى، بدن خود را لايق حلول روح نمايند و اصطلاحاً به چنين اشخاصى در علم شريف احضار ارواح، «مديوم» گفته مىشود.
سپس گفت: «وقتى روحى در بدن مديوم حلول مىكند، مديوم، هويت خود را از دست داده، هويت آن روح را به دست مىآورد و مىتواند همه حوادث و اتفاقاتى را كه بر آن روح گذشته، به ياد آورد و اگر آن روح در قرنها پيش مىزيسته، مديوم نيز به آن زمان رفته، حالت يكى از مردمان آن زمان را كاملاً پيدا خواهد كرد».
جناب مهندس پس از سخنرانى خود كه نسبت به سخنرانى خانم دكتر، بسيار كوتاه بود، از پشت تريبون پايين آمده، در جلوى صف اول، پشت به جمعيت نشست و خوشبختانه من كاملاً در نزديكى او قرار گرفتم. او در حالى كه ميكروفن سيار را در دست خود گرفته بود، از دستاندركاران مجلس خواست كه تمامى چراغ خوابهاى قرمز رنگ تالار را خاموش كرده، تنها نور آبى رنگ صحنه را باقى گذارند و آن گاه شروع به خواندن اذكار و اورادى كرد و از جمعيت خواست كه آنها را تكرار كنند و در حالى كه مرتب سر خود را به حالت دوارى مىچرخاند، آن اوراد را زمزمه مىكرد. گاهى صداى خود را بالا مىآورد و گاهى به صورت نجوا ذكر مىگفت تا آن كه پس از حدود ربع ساعت، ناگاه مجرى جلسه آهسته به او نزديك شد و در گوش او چيزى گفت كه چون من خيلى به او نزديك بودم و با تمام حواس مراقب او بودم، متوجه شدم كه نام افرادى را برد و به او گفت كه آنها «مديوم» شدهاند. اين صحنه به گونهاى بود كه هيچ كس ديگر - حتى سعيدى كه در كنارم نشسته بود - متوجه آن نشد. مهندس در حالى كه سعى مىكرد خود را بى توجه نشان دهد، به تكرار اوراد ادامه داد و ناگاه پس از چند دقيقه، ذكر گفتن را متوقف كرد و در حالى كه سعى مىكرد خود را هيجانزده نشان دهد، با حالتى خاص خطاب به جمعيت گفت: از آن عالم به من خبر دادهاند كه خوشبختانه افرادى از اهل اين مجلس اين لياقت را داشتهاند كه مديوم واقع شوند و سپس نام پنج نفر را برد كه با كمال تعجب همگى آنها از ميان خانمها بودند.
اين خبر جمعيت را در بهت و حيرت فرو برد و ارتباط جناب مهندس با عالم ارواح را براى آنان هر چه بيشتر ثابت كرد؛ زيرا آنان مثل من نمىدانستند كه اين جناب مجرى بود كه مديوم شدن اين دختركان را كه جناب مهندس قبلاً هيچ شناختى از آنها نداشت، به او اعلام كرده است.
آن گاه جناب مهندس در حالى كه مجرى او را به طور نامحسوسى راهنمايى مىكرد، به بالاى سر تك تك مديومها رفته، به طرز خاصى و با زبان مخصوصى از آنها خواست كه به روى صحنه بيايند. وقتى همگى در روى صحنه قرار گرفتند، از آنها خواست كه دراز بكشند؛ سپس به بالاى سر اولى رفته، از او خواست كه خود را معرفى كند؛ در حالى كه ميكروفن سيار را نزديك دهان او گرفته بود، آن دختر با حالتى خواب آلود گفت: من ابو رازى زكريا (ابوزكريا رازى) هستم.
مهندس با شنيدن اين پاسخ، خود را متعجب نشان داده، گفت: تو كاملاً مديوم نشدهاى؛ برخيز و به ميان جمعيت برو.
سپس از دومى خواست تا خود را معرفى كند و او خود را ابوحميد ابوالخير (ابوسعيد ابوالخير) معرفى كرد. مهندس از او نيز خواست به ميان جمعيت برود؛ زيرا كاملاً مديوم نشده است.
به همين ترتيب دخترك سومى و چهارمى هم خود را خواجه ناصرالدين طوسى (خواجه نصيرالدين طوسى) و محىالدين اعرابى (محىالدين عربى) معرفى كردند و به دستور جناب مهندس از حالت خلسه به هوش آمده، به پايين صحنه رانده شدند.
حالا نوبت به پنجمى رسيده بود. جناب مهندس در حالى بر بالين او رفت كه نفسهاى تمام جمعيت در درون سينهها حبس شده بود و هيچ صدايى از آن جمعيت انبوه به گوش نمىرسيد و انگار كه آن جمعيت مرده بودند.
مهندس از پنجمى پرسيد: تو كيستى؟ او جواب داد: خواجه شمسالدين بغدادى. نفهميدم كه جناب مهندس چگونه با اين جواب دريافت كه آن دخترك واقعاً مديوم شده است؛ در حالى كه با اين سؤال لاينحل روبهرو شده بودم، صداى مهندس را مىشنيدم كه مىگفت: در اين مديوم، روح خواجه شمس الدين بغدادى كه از دانشمندان قرن هشتم و ساكن در بغداد بود، حلول كرده است. حضار توجه داشته باشند كه او اكنون واقعاً يك مرد است. بنابراين، بر خانمهاى مجلس نامحرم است و آنها حق هيچ گونه تماس با او را ندارند. ضمناً بايد بگويم او هر زبانى را مىفهمد؛ اما فقط توانايى تكلم به زبان عربى را دارد.
سپس رو به جمعيت كرده، گفت: از آن جا كه او مرد مهذب و وارستهاى بوده، از عالم ديگر به مجلس ما حاضر شده است. حضار مىتوانند با او خود را متبرك كنند.
هنوز سخن مهندس تمام نشده بود كه جمعيت به خصوص پسركان جوان خود را به روى صحنه رسانيده، قصد تبركجويى خود را اعلام كردند؛ به گونهاى كه نزديك بود مجلس از هم پاشيده شود؛ اما مجرى كه نشان مىداد، بسيار مسلط بوده، تجربه برگزارى چنين مجالسى را دارد، خيلى زود بر اوضاع مسلط شد و از جمعيت خواست كه براى تبرك، صف تشكيل دهند و متذكر شد كه هر فرد بيش از چند ثانيه نمىتواند متبرك شود.
ناگفته پيداست كه صفى طولانى تشكيل شد و من هم از روى كنجكاوى خود را داخل صف جاى دادم و وقتى به نزديك مديوم رسيدم، مشاهده كردم كه چگونه پسركان جوان دست به پاها و دستهاى مديوم كشيده، به اصطلاح، خود را متبرك مىكنند.
صحنهاى كه از حالت آن دخترك خوابيده پديد آمده بود، بسيار مهيج بود و قصد تبركجويان را بيشتر تقويت مىكرد. روسرى كنار رفته، مانتوى دكمه باز شده، شلوار لى و... تنها گوشههايى از آن صحنه وصفناپذير بود كه البته ناچارم بگويم كه من گر چه در داخل صف قرار گرفته بودم، اما حاضرم سوگند ياد كنم كه هيچ گونه تبركى نجستم و فقط كارى كه كردم اين بود كه در چهره دخترك دقت كرده تا شايد او را بشناسم و خوشبختانه موفق به اين كار شدم و فهميدم كه او همان دختركى است كه در درس... كه با استاد... گرفته بوديم، بسيار با استاد كلنجار مىرفت و او را سؤالپيچ مىكرد.
پس از پايان مراسم تبركجويى، جناب مهندس جمعيت را دعوت به سكوت كرده، خود به بالاى سر دخترك رفته، سؤالاتى از او به فارسى مىكرد و دخترك با عربى شكسته بسته جواب مىداد و مهندس آنها را براى جمعيت ترجمه مىكرد.
نكته جالب آن بود كه دخترك در هر پاسخ، يكى دو كلمه بيشتر نمىگفت؛ اما جناب مهندس در هنگام ترجمه، گاهى تا چند پاراگراف بيان مىكرد. جالبتر آن كه هيچ يك از آن جمعيت انبوه متوجه اين نكته نبودند كه تناسب بين متن و ترجمه رعايت نمىشود.
سؤالاتى كه مهندس مىپرسيد بيشتر پيرامون خويشان مرده خود بود و از خواجه شمسالدين مىپرسيد كه آيا او آنها را ملاقات كرده است يا خير؟
وقتى با خوشحالى جواب مثبت او را مىشنيد، از حال و روز تك تك آنها در عالم ارواح مىپرسيد و جوابهاى او را كه همگى دلالت بر جايگاه رفيع خويشان مهندس در آن عالم مىكرد، براى جمعيت با آب و تاب بيان مىكرد و در ضمن گوشههايى از شرح حال اموات خود را به گوش جمعيت مىچپانيد.
پس از اين مرحله، مهندس رو به جمعيت كرده، به آنها اين نويد را داد كه آنها هم مىتوانند با مديوم، يعنى خواجه شمس الدين بغدادى ارتباط برقرار كرده، هر سؤالى دارند بپرسند؛ اما بلافاصله گفت: چون جمعيت زياد است، داوطلبان دست بالا كنند تا پنج نفر را انتخاب كنيم و وقتى تقريباً همه جمعيت خود را داوطلب نشان دادند، جناب مهندس با راهنمايى مجرى، پنج نفر را كه همگى آنها از ميان جنس ذكور بودند، انتخاب كرده، آنها به نوبت به بالين خواجه آمده، سؤالات خود را مطرح كرده، خواجه به عربى به آنها جواب مىداد. در همه موارد، اين جناب مهندس بود كه جوابها را ترجمه كرده، در ظاهر با اخبار غيبى كه از خواجه دريافت مىكرد، اعجاب داوطلبان را برمىانگيخت؛ به گونهاى كه پس از هر پاسخ، آنها مىگفتند: كاملاً درست است.
هر پنج نفر پاسخ خود را دريافت كرده، براى آنان و ديگر حضار مجلس هنر اعجازگون جناب مهندس اثبات شد و مجلس در حال ختم شدن بود كه من ناگاه خود را به نزديك مهندس رسانيدم و با حالت زارى و تضرع گفتم: جناب مهندس! من تا قبل از اين جلسه به كار شماها شك داشتم و بلكه اين گونه امور را انكار مىكردم و در حالى كه به سعيدى اشاره مىكردم، ادامه دادم: اين آقاى سعيدى بهترين شاهد گفتههاى من است كه آقاى مجرى به خوبى او را مىشناسد.
با توجه به اين كه به سعيدى و آقاى مجرى آدرس داده بودم، جناب مهندس كه در آغاز كمى وحشتزده شده بود، آرام گرفت و از من خواست ادامه دهم و من ادامه دادم: «اما جناب آقاى مهندس! هنوز مقدارى شك در وجودم باقى مانده است و مىخواهم خود چند سؤال از خواجه بپرسم تا يقين كامل در من حاصل شود».
گفتههاى من با تأييد كامل سعيدى مواجه شد و همين مسئله باعث شد تا جناب مهندس چنين تصور كند كه اين هم بخشى از برنامه طراحى شده توسط مجرى است تا به اصطلاح، يقين افراد كامل شود. از اين رو، بدون تأمل به درخواست من پاسخ مثبت داده، اصلاً اشارات مجرى را كه از او مىخواست تا درخواست مرا قبول نكند، متوجه نشد.
من بلافاصله از فرصت استفاده كرده، خود را به بالاى سر مديوم، يعنى خواجه رسانيدم و در آغاز به او سلام كرده، او با لهجه عربى جواب داد؛ سپس از او پرسيدم: آيا تو واقعاً خواجه شمسالدين هستى؟ او جواب داد: نعم. از او پرسيدم: آيا تو در قرن هشتم مىزيستهاى؟ او باز پاسخ مثبت داد.
سپس از او پرسيدم: آيا تو در بغداد زندگى مىكردى؟ او باز پاسخ مثبت داد. تا اين جا جناب مهندس با خيال راحت به اين مكالمه گوش مىداد و به نظر مىرسيد كه خيال مجرى هم تا حدى آسوده شده است. نفس در سينه جمعيت حبس شده بود و ظاهراً از همه خوشحالتر، سعيدى بود كه فكر مىكرد من به يقين كامل نزديك شدهام و مديوم هم فكر مىكرد كه برنامه به صورت عادى پيش مىرود.
در اين هنگام ناگاه من از خواجه پرسيدم: راستى جناب خواجه شمسالدين بغدادى! شما در كدام محله بغداد زندگى مىكردى؟ در اين حال متوجه شدم كه ناگاه چشمهاى خواجه به هم خورده، كمى از حالت خلسه بيرون آمده، پس از لحظاتى سكوت گفت: لا يفهم؛ يعنى مىخواست بگويد سؤال را نفهميدهام؛ اما به اشتباه به جاى لا افهم، لا يفهم گفت.
من بدون تأمل ادامه دادم: خليفه عباسى بغداد در قرن هشتم و در زمان زندگانى تو چه كسى بود؟ او باز جواب داد: لا يفهم؛ در حالى كه اگر كمترين آشنايى با تاريخ داشت، مىدانست كه بغداد در قرن هفتم به دست مغولان سقوط كرد و آن زمان، زمان حكومت ايلخانيان بود. من كه كاملاً شارژ شده بودم، سلسلهوار سؤالات خود را ادامه دادم و از نام شاگردان، استادان، تخصصهاى او، كتابهايش و حتى زن و بچههايش مىپرسيدم و او مكرر پاسخ مىداد: لا يفهم.
اين جا بود كه من كمى خود را عصبانى نشان داده، سر به گوش او نزديك كرده گفتم: «اى دخترك دروغگو! پاشو و از اين مسخرهبازىها دست بردار». ناگاه او برخاست و نشست و با لحنى توبيخآلود به من توپيد و گفت: «آقا چرا توهين مىكنى»؟ من بلافاصله از فرصت استفاده كرده، گفتم: «پس تو يعنى خواجه شمسالدين به فارسى هم مىتوانى صحبت كنى» و او بلافاصله جواب داد: لا، لا، لا و به سرعت به حالت پيشين روى زمين دراز كشيد.
دخترك را رها كرده، رو به جناب مهندس كردم و گفتم: چگونه به خود اجازه مىدهيد با مشتى مطالب بيهوده و پوچ، اين جوانان سادهدل را منحرف كنيد؟ آيا شما در مقابل عمر و جوانى اينان احساس مسئوليت نمىكنيد؟
اين جا بود كه بحث ميان من و او شروع شد و در حالى كه تنها در ميان آن جمعيت انبوه، تك و توكى طرفدارىهايى از من مىكردند، اكثريت جمعيت حق را به جناب مهندس مىدادند. بحث ما به درازا كشيد و در حالى كه حوصله همه سر رفته بود، مهندس آخرين جمله خود را گفت و بحث را خاتمه داد. او گفت: «تو فردى بسيار شكاك و راه گم كرده هستى و تنها چاره آن است كه به مجلس خصوصى ما بيايى تا خود شخصاً مديوم واقع شوى و به حقانيت ما پى ببرى». من كه كاملاً به دروغگويى آنان اعتقاد داشتم، اين پيشنهاد را پذيرفتم؛ با اين اميد كه در مجلس خصوصى، اندك افراد حاضر را متقاعد به دروغگويى مهندس كنم.
وعده ديدار در مجلس خصوصى مشخص شد و ما از هم خداحافظى كرده، به سمت خوابگاه راه افتاديم. در حالى كه تنها يك نفر از هم اتاقىهايم حق را به من مىداد، ديگران به شدت با برخورد من مخالف بودند. اين سعيدى بود كه اگر به او كارد مىزدى، خونش در نمىآمد و مرتب مانند پيرزنان ناله و نفرين به خود مىكرد و مىگفت: «تو آبروى چند ساله مرا بردى. كاش پايم مىشكست و تو را به اين مجلس نمىآوردم. كاش زبانم لال مىشد و با تو بحث نمىكردم كه عاقبتش به اين جا بكشد. اى بىانصاف! چه طور تو فكر آبروى مرا نكردى و...».
پس از گذشت چند روز، در حالى كه يك يا دو روز بيشتر به زمان ديدار نرسيده بود، ناگاه به صورت اتفاقى آن دخترك مديوم، يعنى خواجه شمسالدين بغدادى را در فضاى باز دانشكده مشاهده كردم؛ با عجله خود را به او رسانيده، سلام كردم و پس از مقدارى دلجويى به او گفتم: «تو خود به خوبى مىدانى كه من حقيقت را فهميدهام؛ خواهش مىكنم خودت راست و پوست كنده، ماجراى به دام افتادنت را بگو». او كه كمى از قيافه من كه ته ريشى داشتم، ترسيده بود و از كلمه به دام افتادن، يكّه خورده بود، خيلى زود خود را باخت و ماجرا را از سير تا پياز تعريف كرد و بخش مهمى از شگردهاى محفلگردانان اين گونه مجالس را بيان كرد كه همگى تأييد مواضع من بود.
در پايان او از من پرسيد: راستى وعده ديدارتان چه زمانى است؟ و وقتى فهميد زمان آن نزديك است، از من خواست تا آن را لغو كنم و من با غرور گفتم: چرا لغو كنم؛ بگذار آنها را رسوا كنم. او گفت: تو نمىتوانى؟ من گفتم: چرا نمىتوانم؛ مگر چه كم دارم؟
او كه به نظر مىرسيد از سادگى من حوصلهاش سر رفته است، با كمى عصبانيت گفت: پسرك ساده! مىدانى اگر به مجلس خصوصى آنها بروى، با تو چه مىكنند؟ حداقل آن است كه صحنههايى غيراخلاقى فراهم كرده، از تو فيلم مىگيرند و از آن به عنوان حق سكوت استفاده كرده، سپس از تو مىخواهند تا به هر سازى كه آنها مىزنند، برقصى و تو ديگر كاملاً در اختيار آنها هستى. اتفاقاً از مدتهاست كه به دنبال سوژهاى مثل تو كه كمى سواد و موقعيت داشته باشد و سابقه مخالفت با آنان را نيز در پرونده خود داشته باشد، مىگردند تا به اين وسيله، بهترين ابزار تبليغات را براى خود فراهم كنند.
از شنيدن اين سخنان سرم سوت كشيد و گرچه كاملاً مطمئن نبودم كه آيا دخترك راست مىگويد، اما شرط احتياط را لازم دانستم و قرارمان را لغو كردم؛ البته آقاى مهندس بسيار خشمناك شده؛ اما نفهميد كه اين ضربه آخرى را از كجا خورده است.
منبع:نشریه الکترونیکی پرسمان
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 14:37 توسط سعید افشاری
|
*نصب و سرویس تجهیزات دوربین مدار بسته،دزدگیر اماکن،اعلام حریق و...